شعری سرشار از تاریخ؛ هزاره دوم آهوی کوهی

دکتر شفیعی کدکنی در « هزاره دوم آهوی کوهی » و در بزرگداشت هزارمین سال سروده شدن این بیت که بعضی آن را اولین شعر فارسی دانسته اند ( و این البته درست نیست ) سفری به قلمرو تاریخ ایران کرده و بدینگونه ارتباط و اتصال شعر خود را با ادبیات کهن فارسی بیان کرده است. « هزاره دوم آهوی کوهی » شعری است سرشار از اشارات، اعلام و اصطلاحات تاریخی. این شعر را بخوانید:

 

 

تا کجا می بَرد این نقشِ به دیوار مرا؟

- تا بدانجا که فرو می ماند

چشم از دیدن و

لب نیز ز گفتار مرا

 

لاجوردِ افق صبحِ نشابور و هَری ست

که درین کاشی کوچک متراکم شده است

می بَرد جانب فرغانه و فرخار مرا.

 

گَردِ خاکسترِ حلاج و دعای مانی،

شعلۀ آتشِ کَرکوی و سرودِ زرتشت

پوریای ولی، آن شاعر رزم و خوارزم

می نمایند درین آینه رخسار مرا

 

این چه حُزنی ست که در همهمۀ کاشی هاست؟

جامه سوکِ سیاووش به تن پوشیده ست

این طنینی که سُرایند خموشی ها

از عمق فراموشی ها

و به گوش آید، ازین گونه، به تکرار مرا.

 

تا کجا می بَرد این نقشِ به دیوار مرا؟

- تا درودی به « سمرقند چو قند »

و به رودِ سخن رودکی آن دم که سرود:

« کس فرستاد به سرّ اندر عیار مرا. »

 

شاخ نیلوفرِ مَرو است گََهِ زادن مهر

کز دل شطِّ روان شن ها

می کند جلوه، ازین گونه، به دیدار مرا.

 

سبزی سروِ قد افراشته کاشمرست

کز نهان سوی قرون

می شود در نظر این لحظه پدیدار مرا.

 

چشم آن « آهوی سرگشته کوهی » ست هنوز

که نگه می کند از آن سوی اعصار مرا

 

بوتۀ گندم روییده بر آن بام سفال

بادآوردۀ آن خرمنِ آتش زده است

که به یاد آورَد از فتنۀ تاتار مرا.

 

نقش اسلیمیِ آن طاق نماهای بلند

واجُرِ صیقلیِ سر درِ ایوانِ بزرگ

می شود بر سر، چون صاعقه، آوار مرا.

وان کتیبه

که بر آن

نامِ کس از سلسله ای

نیست پیدا و

خبر می دهد

از سلسله کار مرا.

 

کیمیا کاری و دستانِ کدامین دستان

گسترانیده شکوهی به موازات اَبد

روی آن پنجره با زینتِ عریانی هاش

که گذر می دهد از روزنِ اسرار مرا.

 

عجبا کز گذر کاشیِ این مَزگِتِ پیر

هوس « کوی مغان است دگر بار مرا »

گرچه بس ناژوی واژونه

در آن حاشیه اش

می نماید به نظر،

پیکر مزدک و آن باغِ نگون سار مرا.

 

در فضایی که مکان گم شده از وسعتِ آن

می روم سوی قرونی که زمان برده ز یاد

گویی از شهپرِ جبریل در آویخته ام

یا که سیمرغ گرفته ست به منقار مرا.

 

تا کجا می بَرد این نقشِ به دیوار مرا؟

- تا بدانجا که فرو می مانَد،

چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا.

/ 6 نظر / 866 بازدید
بنجامین البرزی

انگار که ما نیز چنان مزدکیان باژگونه شده ایم در میدان پر سیمرغ فتاده است به چین بی سبب داد زنیم در ایران

مسافر

و نیز از دکتر شفیعی کدکنی است: نفسم گرفت از این شب، درِ این حصار بشکن درِ این حصارِ جادوییِ روزگار بشکن چو شقایق از دل سنگ، برآر رایتِ خون به جنون صلابتِ صخره ی کوهسار بشکن تو که ترجمان صبحی، به ترنم و ترانه لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن " سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی"؟ تو خود آفتاب خود باش و طلسمِ کار بشکن بِسُرای تا که هستی، که سرودن است بودن به ترنمی دژِ وحشتِ این دیار بشکن شبِ غارت تتاران، همه سو فکنده سایه تو به آذرخشی این سایه ی دیو سار بشکن ز برون کسی نیاید چو به یاری تو، اینجا، تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن.

مهدیخانی سروجهانی

سلام استاد عزیزم با تشکر از عنایات جنابعالی. در پاسخ به سئوال شما درباره سرچاهان پست جدیدی را بر روی وبلاگ قرار دادم.

89

سلام استاد شعر زیبایی بود . حسن سلیقه شما در انتخاب اشعار فوق العاده است.

choobin

بسیار عالی بود و ممنون با اجازه شما و ذکر منبع و لینک، شعر به اشتراک گذاشته شد