دیدار توس

ساعت هفت و نیم صبح از دانشگاه حرکت کردیم. نخستین جایی که بازدید کردیم، میل رادکان بود. میل رادکان در روستایی به همین نام در حدود 20 کیلومتری شمال شهر چناران قرار دارد. رادکان در کنار تابران، نوغان و تروغوذ یا ترغبه (ظاهرا همان طرقبه) یکی از مناطق چهارگانه شهر تاریخی توس به شمار می آید. گویا زادگاه خواجه نظام الملک توسی هم بوده و فعلا هم روستای نسبتا بزرگی است. این میل که در فاصله سه کیلومتری غرب روستا قرار گرفته، یکی از میل های دوره ایلخانی است با حدود 25 متر ارتفاع. این سالها در خصوص کاربرد نجومی آن در آن دوره ها هم حرف و حدیث هایی به میان آمده و کتابی و فیلمی هم در این باره تهیه شده، اما گویا این سخنان چندان پایه علمی نداشته باشد. قبلا از یکی از دانشجویان (آقای نظری) که در این ترم موضوع کارش تحقیق در باره میل هاست، خواسته بودم که اطلاعاتش را در باره میل رادکان در آنجا در اختیار دیگر دانشجویان هم قرار دهد. این شیوه ای است که در یکی دو اردوی قبلی هم به کار گرفته ام و به نظرم شیوه خوبی است. اینکه به جای آن که همه جا استاد حرف بزند، دانشجویان هم این فرصت را پیدا کنند که مانند یک راهنما عمل کنند، می تواند نوعی تمرین تدریس و راهنمایی باشد.

از رادکان باید برمی گشتیم به تابران (توس فعلی)، برای دیدن مجموعه بناهایی که در این منطقه قرار گرفته است. نخست به دیدن میل اخنگان رفتیم. میل اخنگان که متعلق به دوره تیموری است، در 10 کیلومتری شرق آرامگاه فردوسی قرار دارد و از آرامگاه تا آنجا جاده صاف و همواری هست که از چند روستای منطقه می گذرد. من قبلا بارها از همین مسیر به اخنگان رفته ام، اما راننده ما معتقد بود جاده دیگری هم هست که کوتاه تر است و قرار شد ما را از آن جاده به اخنگان برساند. نشان به آن نشان که این جاده کوتاه تر، 30-40 کیلومتر طول داشت و ما با ایشان در یک مسیر مدور، از جاده های هموار و ناهموار زیادی گذشتیم و از بسیاری روستاهای منطقه عبور کردیم و سرانجام با حدود 40-50  دقیقه تاخیر به اخنگان رسیدیم. سر ظهر بود که به اخنگان رسیدیم و از این برج زیبای دوره تیموری دیدن کردیم. در میل اخنگان قبری نیز قرار دارد که گویا قبر یکی از زنان دربار تیموری بوده است. تزئینات زیبای میل بکلی از بین رفته، ولی تکه تکه کاشی های شکسته ای که بر جا مانده، خبر از زیبایی خیره کننده آن در روزگار رونق و آبادی اش می دهد.

از اخنگان آمدیم آرامگاه فردوسی. با تغییری که در برنامه دادیم قرار شد ابتدا همسفران نماز بخوانند و بعد بساط نهار را پهن کنیم. به هر حال مقدمه ومؤخره این کارها بخصوص نهار اعیانی که آن روز خوردیم، تا حدود ساعت 3 بعدازظهر طول کشید. پس از آن به دیدن آرامگاه فردوسی رفتیم. در حیاط آرامگاه به دانشجویان گفتم دکتر باستانی پاریزی در یکی از کتابهایش می گوید: همسرم به من می گفت که مرگ تو باید در شب یلدا باشد که بلندترین شب سال است؛ به این دلیل که یک عمر پا در کفش همه کرده ای، و شب اول قبر که باید جوابگوی کارهایت باشی، شاکی و مدعی فراوان داری و کار نکیر و منکر با تو بسیار طولانی خواهد بود. سپس به حرف و حدیث هایی که اهل تاریخ در باره مکان قبر فردوسی دارند، اشاره کردم و گفتم براین اساس به نظر می رسد، ما اهل تاریخ همگی باید در شب یلدا بمیریم.

پس از بازدید از آرامگاه، دستجمعی بر سر مزار شاعر معاصر خراسانی، مهدی اخوان ثالث، نیز حاضر شدیم و فاتحه ای خواندیم. بعد هم به زیارت قبور دیگر شعرای معاصر خراسان رفتیم؛ بیرون آرامگاه فردوسی، زمینی را به دفن شعرای معاصر اختصاص داده اند که در آینده بشود مقبرة الشعراء مشهد. چند تن از شعرای بزرگ معاصر مشهد از آن جمله استاد کمال، صاحبکار، عشرت قهرمان و نیز استاد احمد گلچین معانی در این محل دفن شده اند، اما آشناترین قبر برای من قبر استاد غلامرضا صدیق غریب بود؛ استاد من در دانشکده الهیات مشهد که سالیان سال زبان انگلیسی درس می داد و شاعری توانا بود و مهم تر از همه انسانی نیک و پسندیده خصال. در آنجا بر سر قبر استاد صدیق که سنگش نیز شکسته و چهارتکه شده است، برای دانشجویان از مشارکت استاد صدیق در تأسیس دانشکده الهیات مشهد و نیز تدریس طولانی مدت او در دانشکده و خاطرات شیرینی که نه تنها من بلکه بسیاری از دانشجویان قدیمی از ایشان دارند حرف زدم.

از آنجا آمدیم هارونیه. ابتدا از مسجد و مدرسه سلجوقی کشف شده در جریان کاوش های سالهای اخیر که درست روبروی هارونیه قرار دارد، دیدن کردیم. به دانشجویان گفتم این قدیم ترین مسجدی در خراسان است که از آن اثری باقی است. خوشبختانه سقف موقت و کوتاه بالای این بنا را نیز دارند با سقفی بلندتر و استوارتر تعویض می کنند. بعد هم به عنوان آخرین برنامه آن روز، در تاریک و روشن غروب به دیدن بنای هارونیه رفتیم. از بچه ها خواستم دور بنا بچرخند و آن را از زوایای دیگر نیز ببینند. تعجب بعضی از آنها از دیدن اضلاع و دیوارهای دیگر بنا در نوع خود جالب بود. گفتم این نکته را در دیدار از هر بنایی بخصوص بناهای تاریخی رعایت کنید. بعد از قسمت های داخلی هارونیه دیدن کردیم. البته پله های منتهی به طبقه بالا همچنان مسدود است و متاسفانه امکان دیدن طبقه بالا و غرفه ها و نیز غلام گردشی آن فراهم نیست.

اردوی یک روزه ما اینچنین به پایان رسید، اگرچه تبعات آن هنوز خاتمه نیافته است؛ این هفته در کلاس هنر و معماری، دانشجویان خواستند تا کلیپ کوتاهی را که آقای نظری از تصاویر اردو، تهیه کرده بود، با هم ببینیم. روز چهارشنبه هم نسخه ای از دهها عکس و چند فیلم را که آن روز با دوربین هایشان گرفته بودند، برای من آوردند. قرار شد از بین عکس ها، من یکی را به عنوان بهترین عکس انتخاب کنم و به گیرنده آن یک جلد کتاب جایزه بدهم. آقای حاجری، دانشجوی دوره کارشناسی گروه، که در این اردو همراه ما بود، چند عکس از اردو را در وبلاگ خود، تاریخچه، قرار داده است.

من همیشه معتقد بوده ام که یکی از تاثیرگذارترین و بهترین برنامه های دوره دانشجویی همین اردوهاست. امیدوارم همواره زمینه انجام چنین برنامه هایی فراهم باشد.

در محوطه برج رادکان

 

کنار میل اخنگان

 

 
 این هم کلاس کباب پزی، مخصوص دانشجویان کارشناسی ارشد

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

سلام استاد و همیشه چقدر زود دیر می شود و لحظات خوش همچون باد ازکنارمان می گذرد. استاد گرانقدر اینو به اقای حاجری هم گفتم برا من که بهترین عزیزانمو از دست دادم شاید درک این لحظات برا من خیلی مهم باشه. و خیلی زیاد دوست دارم که با تمام احساسم بهش توجه کنم و از اطرافیانم غافل نشم. وجود شما در کنار ما به سوای استاد بودنتان که مایه افتخارمون هست مثل یک بزرگتر دلسوز مایه آرامش و خوشحالی ما بود. زندگی شاید آن لبخندیست که دریغس کردیم زندگی زمزمه پاک حیاتست میان دو سکوت زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست من دلم می خواهد قدراین خاطره ها را دریابیم. سهراب سپهری[لبخند]

89/1

خوشحالم که این اردو با سفرنامه ای "استاد نوشت" به تاریخ پیوست!! کار شما درخصوص مکتوب کردن خاطرات خیلی خیلی ارزشمند است. خیلی ممنون

حاجری

یلام استاد انشاالله که هر چه سریعتر عکس برتر رو انتخاب کنید. به نظر من کار سختی دارید چرا که بچه ها عکس های زیبایی رو گرفتند.

سلام من از دانشجویان مجازی آقای دکتر هستم تعلیم و تعلم حضوری، واقعا لطف دیگری دارد..

زهرا

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست . قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :‌اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست . مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند . آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد . و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری. عرفان نظرآهاری

سارا

آبروى زمین و آسمان‏ها را در سپیدى پیراهن بخت، ملائک به حجله مى‏برند؛ امشب، دو دریاى بى‏کران به هم مى‏پیوندند و در این وصل بى‏مانند، همه اقیانوس‏هاى عالم، انگشت به دهان‏اند... خداوند از ازل، آغوش مهر این دو عصمت بى‏پایان را براى یکدیگر خلق کرد و دامان پرستاره‏شان را به امید هم آفرید. این دو گیاه مهر، در سایه‏سار درخت رسالت، عشق و ادب و توحید را تلمّذ کردند و هر دو، دست در دست هم نهادند تا سلاله رسول، بى ادامه نماند. هم نفس «هل اتى» عفّت بى‏پایان روزگار؛ ام‏ابیها! امشب که تو همسر صاحب ذوالفقار مى‏شوى و عروس خانه ابوتراب، امشب که از آغوش پیامبر به خانه امام مى‏روى، همه زنان عالم به "توى" پاکدامن سعادت‏پیشه رشک مى‏برند. امشب که على کلید خانه‏اش را در دستان تو مى‏گذارد و تو، همه نه سالگى رنج کشیده‏ات را به او تکیه مى‏دهى، امشب که نامت را کنار نام مرتضى، در آسمان بر تخت مى‏نشانند، چادر سفیدبخت تازه عروست را بر سر همه عالم بکش تا رایحه وصال تو با آفتاب، کائنات را خجسته کند. این شب عزیز برشما نیز مبارک باشد. بسیار عالیه حالا معلوم شد که چقدر به آشپزی علاقه دارید.

نبی

سلام سفرنامه زیبایی نوشته بودی ,عکسهایت هم جالب بود. لطف کن در مورد میل وکاربرد آن درگذشته برایم بیشتر توضیح بده

تولایی

سلام استاد امیدوارم حالتان خوب باشد. امسال حدود 5درس در پیام نور شهرمان به من دادندکه یکی از آنها تاریخ هنر ومعماری اسلامی بود که سعی کردم همه را به صورت پاورپینت و تصویری درس دهم که بسیار مورد توجه قرار گرفت و حتی قصد این را دارم که امتحان میانترم را نیز به شیوه رایانه ای بگیرم . از اردو یاد کردید یاد اردوی خواف و تربت جام افتادم ... یادش بخیر . اینجا هم به من گفتند برای اردوی تاریخی که هم دانشگاه این امکانات را خیلی سخت در اختیار قرار می دهد و من هم چون سربازم خیلی نمی توانم مرخصی بگیرم.

تولایی

...امیدوارم فرصت دیدار فراهم گردد.من همیشه به یادتون هستم و ارزوم این که یک دفعه دیگه دانشجوی شما بشم، شما هم سعی کنید مقطع دکتری را راه بیاندازید. ایام به کام

امید

با سلام و احترام بی شمار.بنده نیز تاریخ نگری هستم و بسان شما به تدریس در این رشته هم مشغولم و هر بار که فرصتی دست دهد به وبلاگتان سر می زنم.سوالی خدمتتان داشتم:در این سفر در خصوص مکان« آرامگاه »غزالی بحثی نکرده اید!نمی دانم اطلاع نداشته اید که آن هم در همان مجموعهۀ هارونیّه هست و بنا به عللی(!) اصرار بر مجهول ماندنش دارند،یا اینکه شما هم از مکان آن اطّلاع داشته اید و بنا به همان علل ـــ ونه دلایل ــ در این خصوص سکوت پیشه کرده اید؟!هرچه باشد برای من تاریخ نگر و تاریخ خوان جای شگفتی بود که کسی همچون «شما »در چنان سفر و چنان مکانی به کسی چون غزالی «گوشۀ چشمی» نیفکند!! روزگارانتان شاد و همیشۀ ایّام به کامتان باد.